راننده ی وَن سیگار میکشید و زیر لب به اتوبوسی که راهشو سد کرده بود و دنده مورچه ای حرکت میکرد بد و بیراه میگفت. زنی که کنارم نشسته بود به بغل دستیش که یه مرد میانسال بود هشدار میداد که دستشو جمع کنه و بار آخرش باشه که بازوش میخوره به ایشون . مسافر ردیف عقب با صدای بلند با موبایلش حرف میزد، میگفت ورشکست شده و زنش گذاشته رفته ولی دلش روشنه که همه چی درست میشه . منم از شیشه ی عینک مسافر جلویی، حرکت ماشینا رو نگاه میکردم و به جمله ای که توی سمفونی مردگان خونده بودم فکر میکردم : آدما هر کاری بخوان میتونن بکنن، به شرطی که طبیعت سر جنگ نداشته باشه .
برچسب: پدرم کله ی صبح است,
نویسنده: ماهان رستمیان
تاريخ: چهارشنبه
10 آذر
1395 ساعت: 8:34